وب نوشت هاي آذين بهرامي
امروز زنبورها براي درخت ها عسل مي بردند و گل زرد دردتو دردمن درد مشترك است
در سياه بود مهرباني اگر هرگز تو را نمي شناختم و چه سياه بودي اگر هرگز خودت نبودي بيا در پشت پنجره ي اندوه پرده هاي نازك خواب را شب كنيم درجنگلي خاموش با چتري از ماه و باراني ستاره خيالت آخرين كوچ رويايي ست و چشم ها صبح را به رقص مي خوانند با صدايي پر ِخمار و من كه مانده ام با تو مي دانم فكري ست كه پرده هاي نازك خواب را كناربكشد مي خواندو مي دانم كه مهرباني مهربان تر ازماه است چراكه شب كوتاه نيست و تو كوتاه نيستي اگر يلدا نام كوچكت باشد پشت لیوان شعری که لال نمی شود بررسی بوسه بر جنوب سروده سعیدآژده .......................................................................................................................................
[آغاز می شود ازدلی / که تا شعرنگرید آرام نمی شود/انسان در بطن خودش می شکفت / که شعرآغاز شد (بوسه بر جنوب – صفحه۵۹)] درد مهم است ، شعرنه درهیات فرشتگی که اصل ریشه درحاشیه دارد جهان شعر یعنی جهان واکنش ؛ سعید آژده شاعری که درشعرش با جهان بینی که دارد ادامه می دهد تا به پروانگی دلخواهش برسد جایی که فقط پیله ی بیان حرفش نباشد ، حرفی که او در سرحد شعرهایش رعایت می کند این گونه است که در چشم مخاطب می نشیند و " چشمانش را به او می بخشد " تا بتواند فعل رهایی را صرف کند ، حدی از رهایی که فرصت می دهددر سطرها و بندها بچرخدبه خیال و خوابی سوررئال تا بیدار کند جان ِکلمه را ازخاستگاه ِتوصیف و سفارش ِادبیاتی که نکرده خدا روزی لذتش را خط کشی کند : [از دست های تو تنها بگیرم / اندام برهنه باران را (۱)که گاهی تلخی هرچه نگاه ِخشک بهتر ازخیسی دویدن است (١۵) باد بسپارد به عطر شب / بوی بال های یک شب پره ( ۳۱ ) اما غلظت این چای آرایشی است /که هر مرد را وسوسه می کند (۶۴)] کلام دراو به شکلی هم پیمان پروانه و پریدن تشنه می ماند به لیوانی از شعرکه بنوشددرد ِشعررا به خواننده ی خویش که رهایی دهدخیالش را ازابژه های عینی وبه همذات پنداری ریشه ها برسددر" هوای بهار"و اینکه زیادی شعرها حالت نوستالژیک وعمق ِساختار ِزیربنایی ِبندها را به جنون کلمه و جنین بالغ شعری شاعروجنوب می نشیند طوری که شاعرانگی پرسونای شعری آژده به صورت عناصری که درسیرت اودر امدو رفت اند باعث اجرای بهتر و زیباتر حس حساس هم سرایی حروف می شود . [ بانوی من خورشید/ لحظه آغاز به هم می تابیم (٢) با حد فاصله ام بی تو به رنج دلداده ام / دلداده ی من (۴ ) زیبا! برای هم آغوشی صبح /برهنه می خواهمت (۱۱)] در واقع این گونه هم سرایی به طرح یک واقعیت خارجی نسبت به داخل وی می رسد و این را می توان با کنکاش های معنایی شعر آژده به دست آورد : [ همیشه یک نفر درون من می جوشد /درون این تنهایی/همیشه یک نفر مرا عاشق است (۱)] هم چنین با نگاهی اجمالی به سروده هاش می بینیم که در واژه گزینی و آرایه های ادبی شاعری غیر کلیشه می نماید شاعری تازه که ثابت می کند ذاتا شاعر آفریده شده ؛ شاعری که با علائم مشخص در شعری پویا و دینامیک زندگی می کند و فقط در رفتارهایی محض درگیر نشده بلکه وارد گفت وگویی با کلمه شده و به بحث با آن پرداخته اگرچه درحالت بیانی خویش یکبارگی حس و آرامش ِوجودی اش را بیش از همیشه حفظ کرده ولیکن سعی نموده از مولفه هایی در شعرش استفاده کند که حداقل مولفه های پایداری شعر امروز باشد . [بانوی جنوبی ام!/درشرجی لحظه های لخت/سبزی چشمان تو ریحان دارد(۷)مثل سارا که داردتارها را درونم می تندو می زندو می رقصد / مثل دارا که هم مرا داردو هم سارا را (۵) فدریکو با لاباریکا بیا به پشت برج (۵۲) ایمیل ها را نگاه می کنم با دسته ای گل / که پیامی به شیرینی قندهار دارند(۷۱) ] همان طور که می دانیم هرشعر به ساختمانی ملموس نیازمنداست،دسترسی به کلامی شفاف و سرایش ِشعری با هم نشینی ناب حروف ، تسلط شاعر را نشان می دهد به همین سبب است که او در ترکیب بندی اشعارش کوشیده کلمات را درنسبیت شان وسیع و درعین حال ظریف حفظ کندو موضوعات را هیچ گاه با شکستگی ِزبان و تردی ِتشابه هاتشان نمایش ندهد:. [من بر آتش ها نمرود را دیدم / که وحشیانه می سوخت (۶٢) و حسین هم کم مانده از کوپه مقابل برودبه کربلای اول بازی/من قول می دهم با زرتشت... (۴۸ )] زیرا که مهم ترازهر چیزی دغدغه های متعهد گرانه او هستند که آمده تا با دردها و رنج های انسانی و درونی اش به چالش بنشیند جایی که حتی"خسته و غمگین از نبودن خویش" ، با "کودکان ِخواب آلوده ی بم" راز مرگش را "از سینه بیرون می کند": [پسرک فقیر،کنار دروازه های شعر ولوله ای برپاست/با اشراف زادگانی چند (۳۳)انگارخدا به خون نشسته که دهان بلعنده ی زمین /این چنین فرو می برد همه را (۴۱) گریه ی کولیان/ رنج دیگری است که هلال سرخ ماه را/مسخ تر می کند (۵٢)] به تعریف "شفیعی کدکنی "«شعر ،گره خوردگی تخیل و عاطفه است که درزبانی آهنگین شکل گرفته»چرا که تخیل "بوسه بر جنوب" آن قدر رویایی است که درزمینه خیال پردازی ، برخوردها از جهت دیگری اند،سمتی که در اشعار شاعران کمتر می توان آن را به چشم نشست : [خیالی نیست جز تکیه برشانه هات / که عالم را به آدمش شگفتی است (۲۳) بانوی گیسو به آب/آهسته بخواب / برشانه های من/بر این یاغی افسرده (۱۵)درمعراج کبوتری نقطه شدم پرگشودم وباله زدم (۵۶) ] هم چنین گرایش به طنزی گزنده و تلخ واستفاده از سادگی زبان که " واقعیتی را مورد هجوم قرار می دهد " و برخی موارد نیز جسارت دررفتار ِزبانی و ازهمه مهم تر استفاده تازه ای ازاسطوره ها که خوب می دانم او خوددرفکر اسطوره سازی است [ نادری ! بساطتت را جمع کن / کسی وساطت نکند (۶۷) بهرام ، لیلای تو هم رفته با هزار لیلا و واویلا (۵۳) منم یوسف / و تو گرگی که با خواهش های دریده ات /چنگ بر گرده ام می کشی (۷۰) ] هم چنین با موتیف هایی چون شب ، غمگینی ، ماه ، گریه، گیسو ، رنج ، مرگ ، جنوب ، پشت برج ؛ هم چنین جابه جایی قواعد و دست بردن در ضمایر برای خود فضاسازی ِنویی خلق می کند که منجر به واژگونی فرم شعرهایش می شود ، او با این نوع از تمهیدات و استفاده ازظرفیت های زبانی،ایماژها را به گونه ای دیگر به کار می گیردو بازی های زبانی وگاهی حتی زبان بازی ها را، تغییر نحوه ی بیان –کلام رابه گونه ای ازبسامد ِحروف و صداها نزدیک می کند تا از آن برای ایجادهارمونی درونی ِشعر استفاده کندطوری که در جاهایی با به کار گیری ِوزن وقافیه؛البته در ساختاری یکدست همت می کند به زبان تازه ای برسد و به کلمات صرفا به دیدذاتی شان ننگرد : [نخل ها یکی– یکی / دوتایکی/ سه تایکی/ چهارتایکی– شده ام از شرم (۴۹)آواز بخوان / بخوان ،"باسم ربک الچشم های تو عجم "(۱٢) ] و به همین سبب است که پرواز ِشعرش تا آنجا می بالدکه مخاطب ِشعرهایش با فضایی غیرمعمول مواجهه می شود، فضایی که ساخت ِشعر چند صدایی با قلم او واقعیت موجود در سروده ها را حذف نمی کند بلکه انسجامی پدیدمی آورد که به شعر حرکت می دهد تا درست و سنجیده برود و به کمال ِمطلق ِشعربرسد . سعید آژده با تخیل موجوددر فضاهاش به گستره ای دیگرگون از آیین ها و مذاهب متفاوت تر که هر کدام اهداف و اشیای ویژه ای دارد سفر می کند و همین هاست که شعر او را می خواند و به چشم می آورد ؛ همین طور کلمات که درشعر وی زمینه ی واقعی شان را از دست داده اند و واردِ زمینه ی طبیعی ِخاص او شده اند چنان که شاعر خود را درجنوب جهان – پشت برج – می داند و می گوید : [ پشت برج ارتفاع باران است – پایتخت پارسوماش /ایستاده بر ایستگاه نخست زمین (۶) راهم زیاد دور نیست ، در پشت برج ، با آشیانه ای روی دو درخت /که به هم پیوند عجیبی دارند (۴) پشت برج یادت به خیر/ایفل تر ازتمام برج هایی (۶) ] و اینکه حوزه ی تعینات شاعر بیشتردرقلمرویی خاص ظرفیت های آزادش را کامل می کند جایی که شاعر در محاط آن است و در تکانه هایی دیگر به جُست دایره هایی درونی تر می گردد . * * * گُل ها در شعر آژده خودشان هستند چنان که میان شُدآمد ِفصل ها نمی چرخند ، همان طور که او سعی کرده در این شدآمدها جوری خود را بچرخاند که زیباتر به چشم ِشعر بنشیند، باگلها رفتار دیگری دارد : [ داشتم زاغ کلاغ می زدم / که رُز مریم باغ صدایم کرد (۵۴) امّا نازمن تنها برای خودم باز می شود (٢۴) با شقایق هایی که جادوی شکفتن را نمی دانند (۵۷) گلها همه پیام داده اند مثل نرگس و نسترن و ناز /که راز درازی با من دارند مثل ...(۷١) و ...] شعرها که در طبیعتِ جنوبی ِحاشیه ی کتاب زیبا گرفته " هفت بند شاعر را " ، شاعری که در"یوسف " « عزیزش » را از ما پنهان می کند تا مبادا " چراهای مجهول اش " را پاسخ دهیم ما که این گونه" از سر همدیگر هرم می سازیم به شکل اهرام " ما که در" مهمانی ِ" " آفتاب " ، "غربت لحظه ها " را حس کرده ایم که او شاعر است و می تواند دست به آشنایی زدایی های بدیع بزند ؛ او که "عالم وآدم " "حادثه ی تنهایی " اش را می دانند چنان شلوغ می کند که " درپشت ویترین ِ"شعر به یکباره آن چنان لبریز می شودکه فرشته ی شعر ، شیطانی براو چنگ می زندگویی که آژده به یک می دانم ِبزرگ دراندیشه هایش رسیده و به تعبیر"یار محمد اسدپور" :«خود را مشغول شطرنج بازی ِبا واژه ها می کندو اینکه با نگاه ِتیز بین ِخود هیچ چیز را عجیب نمی بیند » * لب به تکلم می گشایدو می گوید : [اینکه با حرکات موزون /زوم کرده ای/ پشت ویترین هیچ چیزی عجیب نیست/(تازه دیشب فردوسی آمده بود/خوان هشتمش را ازدفترم بردارد)/برود، زین کنداسلحه را /اشاره به سمت ِتو شلیک!/...(۳۵)] سعید آژده با "طنزی که فراترازخود می رودخودرا با نیشخند کردن اش نفی می کند" و این به مثابه ی تعریفی است که « مارسل دوشام فرانسوی »- درکلامش آورده، پس حکم آخر شعرش را قاطعانه صادر نمی کندو تاروت ِکلامش را برای خویش بر می دارد تا مسیری برای بازگشت ِمخاطب اش داشته باشد ، مسیری که مخاطب ِخود را به صورت و شمایل دل و جان-به خویشتن اش نزدیک تر کند . [طوری مرتّب بشویم/درپشت یک جیپ /تا با این تیپ /پدرهیچ نفهمدکجا بودیم(۳۷)خنده دارترازشکلک های بچّه ها–گربه ای دُمش بریده/مثل پیچی ازگیسوان تو با دستهای من(۶٠) و...] شاعر"بوسه برجنوب" شاعری معترض،عصیانگر و تاحدی متعادل است که اعتراض را درشعر خویش می پراکندوبه گونه ای شعرش را ، شعر مقاومت در برابر ظلم پرستان ِادبی نشان می دهد...،وآنچه باارزش ترازچیزدیگرمی زند فراسوی ِزبان وقالب وبیان ِهمیشگی اوست [... و شاعرم چنان قدم می زند/وقتی چنین بی تاب /شب و روز را به هم می دوزم (٢۰)] ......................................................................................................................... پاورقی : * روزنامه همسایه ها – دوشنبه ۱۶/۹/۱۳٨۳
پیش درآمد : این روزها که تنورکنکوربد جوری داغ کرده ست یاد دوستی می افتم که دیگر نیست ... دیشب که خوابیدم می دانستم اگر بود بیدارمی ماند پس جایش بیدار ماندم چراکه شب کنکور من هم بیداربود ..................................................................................................................................... گاهی نوشتن سخت می شود اینکه آدم بخواهد تمام آنچه را که درونش است درموردکسی بگوید و بنویسد که گفتنی هاش هیچ گاه بر زبان نمی آید و قدش بلند تر می زند ، یعنی اگر بخواهم درباره مردی که بود و حالا نیست مرثیه بنویسم نمی توانم ." استاد حسین دیناروند" امیدوارتر و پاربارترازاین بودکه بخواهم با مرثیه نویسی همه چیز را خراب کنم پس حوصله و تمرکز بیش تری می طلبد تا آنچه را که از او یاد گرفتم به دیگران بگویم ( نه ، برای خود مرور کنم ) و از او بگویم . "هاینریش بل " معتقد بود که « یک نویسنده برای نوشتن به چشمانی تیز بین و نه کاملا نمناک و نه خیس بلکه نمور احتیاج دارد » ... حالامی فهمم حالا که مرگ از چشمانم گذشته ، که خیس از نبودنش است ونوشتنم نمی گیرد که از او بگویم و برای او ... شرافت های این چنینی در این وانفسا بسیار کم اند و داغ زیر خاک رفتنشان بسیار جانکاه ؛ زیر خاک رفتنی ( ارزشمند بودن ) که برایش پیش از مرگ اتفاق افتاده بود؛ اوکه پر بود از صبر و شکیبایی ، پر از دویدن و پریدن ، نمی نشست ، خسته شدن را بلد نبود آن قدر دوید تا به دیوار خورد و بر زمین افتاد حالا هم نمی روم که لباس سفیدش(کفن) را درآورم که او همیشه با لباس سفید آماده ی مرگ بود . با خود که فکر می کنم می بینم او هیچ کار نکرده نداشت ! همیشه همین طور بود بار ها به او گفتم استاد خسته شده ام درس باشد برای بعد ، زندگی بعد تر ... او ادامه می داد و می گفت باید ساخت ادامه می داد تا نوبت من می شد ؛ آن دنیا هم حساب و کتابش را که بکند ( اصولا چون ریاضی و فیزیک درس می داد و سید بود، حساب و کتابش را با خدا می کرد ) حتما ادامه خواهد داد ، فقط نمی دانم آنجا باز خسته خواهم شد یا نه ؟! * * * دلش مالامال شکایت و شکوه های آشنااز غریب بود و دوست اما هیچ به روی خود نمی آورد ،حضورش مثل خورشید گرم و موثر می زد و برای همه تکیه گاهی مورد اعتماد بودکه هر کسی می توانست از او کمک بخواهد و به او اعتماد کند برایش درد و دل کند و مطمئن باشد که نزدیک ترین به خود اوست چرا که بی هیچ تعلقی خود خودش بود. از همان گذشته درس و کار را با هم شروع کرد به سختی بزرگ شد و بزرگ !! چه بسیار زمانها و کسانها که خنجر های قهر را به قلبش وارد کردند و چه نیش ها و خار ها که خوابش را گرفتند وچه رفیقانی که با او نارفیقی کردند ... او تنها سکوت کرد و توکل بر خدا و این را من از تابلویی بر دیوار اتاقش درک کردم ( بر روی آن بخشی از سوره ی هود نوشته شده بود): در هر کاری از خدا توفیق می جویم و بر او توکل کرده و از شر بدان به درگاه او پناه می برم .... خیلی مقاوم بود و حرف حرفِ خودش بود و معتقد بود که زخم ها هر قدر هم کاری باشند التیام می یابند . * * * گالیله جانش را فدای آن کرد که به علم ستیزان ثابت کند زمین گرد است اما استاد دیناروندجانش را فدا کرد و آن قدر کوشید و بیمار شد تا به خیلی ها بقبولاند که علم آموزی و انسانیت پاداش بیشتری دارند که رفاقت طلای ناب زندگی ست که مسجد سلیمان پایتخت ساده گی های دنیاست . شیوه ی تدریس و ساده زیستی او می تواند الگوی مناسبی برای دیگران باشد ، با کم می ساخت و دشواری ها را تحمّل می کرد تا دانش آموزان ، دوستان و مردم شهرش را از زوال نجات دهد . بخشی از مجموعه ی کنونی علمی شهر نمونه ی کوچکی از سند ارزشمند تلاش های اوست . "استاد حسین دیناروند " ثابت کرد زمین گرد است امّا هنوز هم خیلی ها این حقیقت محض را باور ندارند چرا که اصلا قرار نیست برای آنها چیزی ساخته شود ، قرار نیست « طرحی نو در انداخته شود » ؛ قرار ، بی قرار های کلاس های همیشگی ِ اوست که در این زمانه از او بپرسیم و منتظر پاسخ منطقی اش باشیم ... گذشت آن زمان که تا او را می خواستیم همچون پدری مهربان ظاهر می گشت و گره از ناگشودنی هامان می گشود ... بیایید چشمانش را به پلک های پنجره باز کنیم و انعکاس تلاشش را به دستان ِپر سخاوتش برسانیم ، شاید ... های مرگ ... قسم به ... کمی آرام باش !!!
من دنده ام ماشین تنم پروانه ای در فرمان یک زخم ترسناک در آسمان شاید که مرگ نوازشم دهد هنگام که زبان تو - گردن زرافه روی هوای فربه گلو کوتاه می آید امادریغ نفس هام قوز کرده می پرند در صبح * هنوز گیج این تصویرم : - گدازه ای ازماه که روی ابری تو ترسانده اش - * می دانی ستاره تنها گناهی بود که به دامن فرشتگی م افتاد
و من هنوز برای خوش بختی مان کمی شیطانم حالی که عشق از دندان ها می افتد سلام می کنم اما نه به رسم همیشگی *آذینانه ی اول: می گویند زمستان مادر سرماست /اما نه دروغ می گویند /وقتی گرم بوسه های پدرمانده در گلوم ... /که این بستنی هی آب می شود/ ... /سوزشی ندارم از سازش با زمانه ! /همیشه پاسخی است مرا /نه شیرین که تلخی عسل .../زنبور که شوی /.../روی گل که بنشینی /-می فهمی
*آذینانه ی دوم:ایکاروس من !/گرمی دستت یعنی -چقدرخورشید از توگرفته ام/به پشت می خوابم تسبیح را /در مشت عبادتی از تو /جمع نمی شود مِهر /... /مُهراز گناه تو می افتم/ این نذر را /.../رو به خورشید و خلوتش /تا صبح * آذینانه ی سوم : در کوچه های خاطره /اگر چه کم اما/کمال از تو رسیده ام این فراموشی را /وقتی کج از کجاوه ی باران /خورده ام بخت را - خوش آنکه بهارهایمان /همه ممکن باشند * آذینانه ی چهارم : گفته بودی :تنها من می دانم /که نفس های تنهایی سخت شمارشی غریب دارند !.../اما امروز با زخم دندانی از پلنگ /چگونه چنگ به چراغ چشم بکشم/دیوانگی خاطر را ؟! چگونه ؟
" همیشه ماندن دلیل برعاشق بودن نیستخیلی ها می روندتا ثابت کنند که عاشقند" [ به بابا که نان داد،آب دادوگذاشت تاادامه اش دهم:استادعلی محمّدبهرامی ]پدرعزیزم ! سلام ؛ امروزکه قراربه مرورهرچه دلتنگی ام است دلتنگ ترت شده ام ؛ می روم چراغ ِخودم را درتاریکی و نبودت روشنا دهم تاحرفهای قشنگت مراباگنجشک و گلها آشتی دهدپس جامیانِ نفس نفس زدن هام خالی می کنم تادوباره همه ی زندگی ام باشی همه وهمیشه!شایدهیچ کس یقین نداشته باشد که در شرایط سختی زندگی کردی (اگرچه درشکافِ شعرها ونوشته هایت به وضوح می توان این را دید) و به درونت سفر کرد اما کسانی می دانند که مطالعه ی گسترده سواد وشعورت بود که تو را پربار کرده بود تا بِایستی وبایسته بمانی ؛ کاش من هم دنباله ی خوبی برای توباشم.امروزاگردلم می سوزدبرای این است که با توزیاد نبوده ام وازپیمانه ی دانایی توبرای خودبرنداشته ام امّا دردل خداراشکر گزارم ،وقتی درغصه ی نبودنت می نشینم و قصّه می خوانم مثل همین حالا که با چشم و زبان و خواب دردست هایت افتاده ام مثلِ دام تنگ می شود مثل شادی ام که با توست وبعد نمی گذارم اشک ها روی زمین بریزد؛ پدرجان « من تو را می خواهم اقتدارتورا می خواهم – فلسفه کامو » می دانم تورفتی تا بمانی برآنچه که برایش نفس می کشیدی حتّی تا آخرین لحظه ها ونفس ها.شاید درچنین اوقاتی با یک اتفاق ازآمدنت تو را باور کنیم ،تو که زیباتراززندگی ت زود آمدی وبا عطسه ای ناگهان درعصر آدینه ای بین خواهش ها وخواب ها زود رفتی ، تا دل هایمان ازهم دوربماند امّا نه ، هیچ حرف تازه ای پنهان نمی ماند وقتی من وتوازهم جدا ودرهَمیم ؛ حسرت آوربود وبی نقاب وقتی رفتی وتنها شدم ، همه اش شبیه تعارفی بود به باختن هنگام که سراغ خودت رفتم و دیدم (کلمات تنها درزبانِ تو به اعتماد می رسند)یااینکه اتفاقاًتو لغتِ لیاقت عشق بودی.فدای مرامت که منّتت را نه روی هیچ کس روی روشنایی روزکردی وروشن واردِ ذهنیت خاطره ودخترانگی هام شدی .شاید بیشترین توقعت ازدیگران این بود که می خواستی همه مثل خودت باشند :دردمند وشنوا ،راستگو ودرستکار،عاشق و سرسخت، رفیق ونترس وبه خاطرهمین نوع ِ بودن، بود که این گونه سخت نفس می کشیدی اگرچه هُرم همان نفس بود که آرامشم می داد حتّی حالا که من دنباله ای ازرؤیای اویم .می دانم زمینه هایی را دردرونت داشتی که بیان نمی کردی وبه قول دوستی "حتّی از بحران هایت موقعیت می ساختی "؛ راحت بودی و متعجّب ، پرسشگرازپیرامونِ خود وصمیمی ؛ با چشم دیگرت می دیدی ودیگری می شدی گویی که انگارهمان چشم ِابتدای ِخودت بودی .* * * "گابریل گارسیا مارکز" در وصیّت نامه اش می نویسد:«من آموخته ام زمانی که کودکی نوزادبرای اولین بارانگشت پدرش را درمشت ظریفش می گیرد برای همیشه اورا به دام می اندازد»، من امّا ناراحت نیستم که طعمه ام شده بودی که تمام نوزادی را باانگشتِ تودردهان گذراندم ،نگران ازناراحتی هایِ بعضی ازخودم ام ؛ عیبی ندارد رنجِ بی رنگی هم برای من عالمی دارد من که حوایم وآدم رااسیرخودکرده ام هنگام که اتفّاقی به نام تودرمن اوفتاد،اتفاق اصولاً زیادهم طول نمی کشدامّا گاهی یادش قرن ها می ماند و خود می شود . پدرجان نمی دانی ... صمیمیّت توصدایی بلند کرده بود که گوش ها ی بزرگِ شهررا تاب شنیدنش نبود به همین خاطرهمیشه درها را به رویت بستند وبرای من « مرگ یک دفعه برمن که اوفتاد/ دیدم اوخودیک دفعه است /خودِ دفعه – یداله رویایی » آن هنگام که تورا به خاطرآنچه می نوشتی وآنچه درسرداشتی (فکرمی کردی) "شوریده" می خواندندت واین هنگام که نیستی ؛ من حرف هاشان را باتمامِ اطمینانم تحّمل می کنم « بیشتردوستت دارم چرا که می شناسمت به دوستی ویگانگی – شاملو» بگذارهرچه می خواهندبگویندمی دانم ومی دانی که این نه چیزی ازتوکم می کندنه ازمن،کم برای آنها که حتّی به شعورِباغچه هم حسادت می کنند ونمی دانند که «من نه نیازبه دعایشان دارم / ونه انتظارنگاهی به وداع /بادهای نرم التهاب دل را فرومی نشانند/ وبرگ های پاییزی آن را می پوشاند– آنا آخماتووا»* پدرجان ! می دانم دوسه دهه ازسال های خوبت را، ثانیه به ثانیه با بادهای سرگردان پرسه زدی تا به جام ِبلورِدل برسی امّا حیف؛ دراین دوروزمانه هیچ سنگی پیدا نشدآرامشت دهد حتّی حالا که آرام زیرسنگی سنگین ازسکوت آرمیده ای ، حالا که رنگین کمان را روی خانه ات نشانه می گیری وقتی فرزندانت منتظر ِبی بهانه ی بهانه هات دردرگاه ایستاده اندوشعور ِباران را غزل می خوانند، وقتی برای آمدنت به پنجره می زنند(به همان پنجره ای که مادرت هم دوستش نداشت، همان ترس ِباران زا )... دیگردستی نمانده تا یاری مان کند،تو که هروقت وهرجا مشکل گشایمان بودی وافسانه می گشودی ؛تو که ندای ِدل ِهمه درآسمان ِدلت پرمی زد؛ کجایی که هیچ یک ازدوستانت دیگربردر ِدوستی اش نمی کوبد؟؟؟تا زنده بودی همه دوستت داشتند همه وابسته به توبودند امّا همین که دیگردستی برایت نماند رفتند یعنی ناگهان ناپدید شدند واین برای من یعنی" وجودِناموجودِخودشان"؛ امّا آنهانمی دانستندونخواهند دانست که ادامه ی دست هایت دردستِ من وماست؛عیبی هم ندارددیگرکارم ازغصه گذشته - عمیق می خندم چرا که می خوانم "یدالله فوق ایدیهم " و « دیدگان فرومی بندم/تا چیزی نبینم – پل الوار» ودیگرهیچ... (سیاه ازبخت توروسری ِگلداربه سرمی بندم وبه خواب می روم شاید ببینمت که نامه ام را می خوانی)؛ زیاده اززمانه دوستت دارم.دخترت : آذین
پیر - زن ! مرد از تنوره چاه به لب می رسد از جانی که درآمده با حمله ای سخت به جنی که عقلم را می پوشاند تا نباشم خودم بادپا و ُ پاداد ِ هر فریادِ شادی از گریه * * * هوای ماه می دهی چنان روشن که بتا ب سرنوشتم را * * * خسته چون پرنده ای بسته چون عهد دوباره ای که پاره آستین و اشباح تیره در تور می رود حضور مرا به گردن دیگری انداخت تا شب ِ روشن پای قطع اولین پله رها کنم هر چه سنگ را به آب و سرم با گشوده ی چشم هام * * * خانه ات اینجاست و من مرده ای که راوی ِ خودم ! * * * غنچه را کسی نچیده از لبم و هنوز جاری ست بر زبان : " الله اکبر " یعنی که می میرم دارم ... دردم را – ( با چشم چپ دریا را ) نگه دارم ! * * * رقص ِ نازکای صدف سر به مروارید برده آبهای موافق که صورتم را می سوزاند مثل لحظه ای که خورشید پاشیده ی فضا می شود من بيخيالي گرفتم مگه گرفتنيه؟ ميشه لاي دستات گرفت و ول كرد. من ...... دارم مگه داشتينه؟ اينم مثل همهي اموالِ و دارایی آدما كه مرگ مياد وميبرشه مگه نه؟ من (...) داشتم ميمردم؟ كدوم يك ازشما ميدونين راه رفتن تومردم چقدرخوبه؟ بد بودن چي؟ غذا رو سوزوندن چي؟ من حالم ازآبگوشت، ازقورمه سبزي، ازغرغرهاي شوهرم، ازكجا بودي، كجا ميري، كجا ميآيي [كه بوي گندي دارن] به هم ميخوره، مگه به هم خوردنيه؟ با قاشقِ استيل ِ سرجهازيم همبزنم يا اون كه باهاش كوفت ميكنيم؟ با كدوم ميشه حال روبه هم زد؟ بدش نكرد . بدترنكرد .اصلاً وقتي زد چي؟ ميشه دستت رو به هم بخوري وتوي دلش (م) رخت بشوري؟ ميشورن؟ چيرو؟ (مرده شور)! ميبيني که همهي فعلها خودشون ميان براي گفتن و خالي كردن . . . پول جيبها هم كه زياد نيست يعني نميذارن زياد باشه؛ اين جوري مجبوري همين چند فعل هم كه پشت سر هم اومده روتومشتت بگيري نذاري درره . . . بياریشون ولشون كني توي صفحه نفس بكشن (بكشم). حال ميكني با جملههام؟! پس من چي؟ بچهام چي؟ مَردم چي؟ حرفها چي؟! پس اون چشمِ كه ميگفتي با اشاره باهام صحبت ميكنه چي؟ پس اون باهام سوختنها چي؟ ما با هم نساختيم كه بخوايم با هم بسوزيم. قبول داري؟ پشت كدوم ديوار، توي كدوم سوراخ قايم شدي؟ چشمات كجاست كه وقتي نگاه ميكردي (قبلنها) همهي حرفات مثه پرنده توي آسمون بال ميزدن واسَمم ميمردن . . . حالا كه مجبورم به جاي خنديدن و راه رفتن و زندگي كردن توي صفحههاي خاكستري همش بنويسم و گريه كنم روي كجِ ِدوستت ندارم سركج كنم و قيافهي شوهرمردهها رو بگيرم، قيافه ي سوالِ دخترم كه باباش كجا رفته؟ باباش كي ميياد؟ باباش . . . ؟ اززنانگيهام بگم و اززندگيهام و حس بگيرم مثه موقعي كه مينوشتم، به همون سردي و بيدردي. دلم ميخواد خودكارمو بندازم تو سراوني كه پشتِ اين كلمهها نشسته و مجبوره ... بعد از ته دل جيغ بكشم و بگم مرگ بر زندگي كه من اززنانگيش حرف ميزنم، من ديگه از زندگي نمينويسم من به زندگي و زنانگيم فكرنميكنم ـ به تو فكرنميكنم . . . شايدهم یه موقع اگه توبخواي بشه فكرامون رو مثه بادبادكِ زرشكيِ دخترمون كه ميره اون بالاها ببريم بالاتر، اون وقت اگه نگاه كني ... شايدترم زرشك!!می خوای یا نه ؟ دِ حرف بزن لامصب! دِ بلند شوبروتو آلبوما خندههامون رو نگاه كن وهمهي بغضهاي دخترمونو كه نوشته رو بخون؛ بيخيال شو ... زندگي و زنانگيِ ِزنت رو بچسب، به ... ![شايد ادامه پیداکنه اگه شوهرم ...] ... !!! مثل همه ی عصرها نوشته ای بر کتاب زویا پیرزاد کسی که می تواند پیش پایش را ببیندیقینادرتشخیص دوردست ها نیزناتوان نخواهدبوداما او درآغاز ِگشودن چشم - حالا به هرعلت ، مدعی ِدیدار تادیده های روشن می شود ؛ نه- دور دست ها را به درستی خواهد شناخت ؛ پس به همین دلیل وبرای کسب تجربه به غوطه خوران زندگی و طبیعت و اشیا می تابد به ویژه اگر بخواهددر ادبیات آن هم داستانی ما نور دهد، می کوشد " آرام و آهسته هم چون غوک " به " سرزمین عجیب ِ" نوشتن پاگذارد شاید " یک روز مانده به عید پاک " که " چراغ ها خاموش می شوند " بتواند مخاطبان ِ قلم خود را آرام کند . زویا پیرزاد نویسنده ای که برایش پیش پا را دیدن مهم و ضروری می نماید ، نثرش را چنان ساده و معمولی پیش می برد که معمولی خواندنش آسان است نه نوشتنش و همین باعث شده آثارش در اغلب جوایز ادبی کشور ( کتاب سال ، پکا، ادبیات داستانی ، بنیادگلشیری، یلدا و…) انتخاب شوند . او سعی می کند دیدگاهش را در بطن نوشته ها به خورد مخاطب دهد. " مثل همه عصرها " نخستین کتاب پیرزاد مجموعه هفده داستان که پس از تخیل ؛ امواج – سابه ها و ارتعاشات را در فضای رئالیسم خود به صدا درمی آورند و با هر شی و پدیده ای در متنِ ریشه ای و ژرف و گاه دردناک ِخود با ترحمی پرشور و مهرما را وابسته ی بستر گرم خود می سازندو دربطن چنددقیقه ای ِداستان ها به سفری دوست داشتنی می برد آنجاکه تنها خطری که تهدیدمان می کند خطر سقوط از ارتفاع ِسادگی وصراحت ِکلام است، ضمن آنکه تمام عادت ها را باماهمراه می کند.به ورطه ی مرور ساعت های زندگی می رویم ودر سکوت – شکستن ِ کلمات غرق می شویم . پیرزاد در کتاب خود سعی کرده زنانگی و فن خانه داری را تا حد عالی ادبی به خوانندگانش عاشقانه بیاموزد (البته با کمک توصیف و اندکی طنز ) : - عادات روزانه: 67 ، پختن غذا 32، جزئیات خانه داری 33، درست کردن غذا 2و53، جارو کردن قالیچه ها 14،شستن حیاط و آب دادن به گلها 59،برنامه ریزی و حسابرسی کردن 52 و... - توصیف : چراغهای سقفی و راحتی چرمی مبل 11 ، طاقه های باز مخمل و ساتن 38،باغچه 44،حروف الفبا47 - طنز : مورچه های بزرگ و دستمزد شان 69،برایش هندوانه بردند 48، همسایه به او آش نداد56 ... و بهتر اینکه ورای بار ادبی و زبان و لحن جدید ، محتوای خانگی آن سبب شده حسِ همیاری و هم دردی هم با ما و هم بین شخصیت ها ی داستان ها به خوبی آشکار باشد دختر و مادر شاغل72، زن همسایه و خودم 6،مادربزرگ و روشنک 48،عالیه و یاسمن36،دو مرد کارمند 25 و خلاصه نزدیکی شخصیت ها با یکدیگر در دو داستان همسایه ها و لیوان دسته دار . نیما یوشیج می گوید : « ... شاعر باید خودش و همه کس باشد ، موقتا باید از خودش جدا شود ، عمده این است » زویا پیرزاد هم در داستان هایش شعرِ احساسات ِ مادرانه و تصویرها و عادت های زندگی است که کمتر کسی حداقل توانسته آنها را این گونه از طبیعت پیرامونش بگیرد و در دنیای ریز بین مخاطبانش حلول نماید ، وی با پرداخت دقیق به چشم اندازها و بازنمایی رخدادها و واقعیات موجود و با توجه به پتانسیل بالای ذهنی رویکردی دوباره و نزدیک به لایه های نفوذناپذیر طبیعت، اشیا،اشخاص و زندگی به وجود آورده است . کتاب " مثل همه عصرها " داستان یک عصر عادت، یک عصرتغییر ، یک عصر عشق و عاطفه است با نثری روان و پر از جزئیات ، آرایش های فرم دهنده و ترفندهای نو که با شکستن کلیشه در زبان و محتوا تصاویری واقعی و گاه ذهنی از چهره ها ، فضاها و صداها به ما می دهد و پیرزاد کوشیده با ساختاری طبیعی به شخصیت های خود عینیت دهد و با مواظبت در نوشتن، ارزش ها و دغدغه های خویش را نیز به رخ کشد . در اغلب داستان ها با فضای نمادگراشده ای از سوی نویسنده مواجه می شویم : لیوان دسته دار49،روبان قرمز55،گل زنبق38،گل اطلشی 60،ملخ68 و ...که در واقع اگرچه امپرسیون هایی در بطن کلمه هستند ولی هدف ارائه جزئیات و تناسبات موجود بر فضا و ایجادوهماهنگی و یکسانی بیشتر با مخاطب است ، در مرتبه ی دیگرنیزاو می کوشد با نوشتن و ریزپردازی اش از گزافه گویی ها به غیر از چند مورد [روز تولد بردیا 56،جزئیات زیاد زندگی آقای ف45 ،گیر کردن پیرزن در چهار راه 73،پرداختن به حرکات ماده گربه و بچه اش 65 ] فاصله بگیرد و با کشف و پردازش ِ ریتم ها و هارمونی و ترکیب هایی زیبا باعث کنکاش مخاطب شود و او را در تسخیر فضایی وسیع دخالت دهد . سادگی و ایجاز بیش از حد هر یک از داستان ها اگرچه در نظر آسان گیران سخت است اما سخت گیرها غافل اند از این که پیرزاد تا چه حد توانسته خود را از لابیرنت های دشواردرخلق چنین فضایی گذرانده باشد ؛ هم چنین پیرزاد شهامت این را دارد که به صبوری ِاشیا و کلمات وعادات با استفاده از آشنایی زدایی و صداها با بیان اعتقادات و آداب اجتماعی خواننده ی عادی و یا حرفه ای اش را با متن گیرای خود مجذوب کند ، معمولا ماجرای هر داستان حول یک یا دو شخصیت می گردد که حتی الامکان نویسنده سعی نموده از ورود اشخاص و مکان ها و زمان های اضافی که به محور داستان لطمه می زند ممانعت کند . - صداها : میوه فروش و سمساری 67، صداهای قبل از حمله ملخ ها 68 ، وزوز مگس 35 ، صدای زنگوله 34 ، به هم خوردن و پریدن ماشین ها 68 - آشنایی زدایی : صدای دمپایی 61،دشت برفی 65، درگاهی پنجره 9، زمستان15 - عادات و اعتقادات : دود کردن اسفند 52 ، شکوفه کردن درخت 29، سیگار نکشیدن 60،برعکس شدن زمانه ( باستناد ضرب المثل ) 69 و ... پیرزاداگر می توانست ازتکراربعضی کلمات و جملات حتّی، درداستان هایش ممانعت کندآن وقت حتما می توانست اثرگذاری بیشتری برمخاطبش داشته باشدبرای نمونه : تکرار داستان "خانم ف زن خوش بختی است "درپایان صفحه 57 ، تکرار (می داند کجاست،آخرین،هرچند زن حسودی نیست) 54 ، تکرار داستان"لیوان دسته دارشیر" 49 . زویا پیرزاد در داستان گویی هایش بیش تر به بیانی رو آورده که امکان دست یابی و لمس جنبه های گوناگونی و فرار از بندهایی که بحران زندگی امروز پدید آورده فراهم کند و تفکرش را از راه پرداخت حوادث وماده کردن آنها به اجرا بیاورد و باورش را در زاییده ی داستانی کلمات بسط دهد ؛او اگر می توانست با شعر گونگی نگاهش را بنویسد چیزش که حداقل کمتر به چشم می خورد و این برای یک داستان نویس طبیعی می زند می توانست با واکنش متفاوت تری مواجهه شود(البته که او داستان نویس است و نه شاعر ) ... کتابی که مطالعه اش کمتر از دو ساعت طول نمی کشد خواندنش خالی از لطف نیست اگر چه که " زویا پیرزاد " درآثار بعدی اش پای خود را محکم برداشته و کتاب های موفق چون " من چراغ ها را خاموش می کنم "و " سه کتاب " را ارائه داده است . برای پدر که هنوز در من است : دقیقه هایی است که به احتیاجش نشسته ایم به حقیقتش حرکت کرده ایم،گمان می کنیم روحش را آن قدربه هنرصیقل داده ایم که دراین گذروگذاره هم چنان به یادش می آوریم؛اصلاچرااین روزها شگفتی ِشریفی ما رابدرقه نمی کند؟ما که دراندوه وگریه به زمین ریختیم .درست مثل شعرکه روی کاغذی می ریزد مثل آبروکه دوست داریم همیشه با ما باشد،شادازاشاره ونوشتن که یادش درماست .مثل همیشه ازصبح می گوییم،درصبح که دستش می لرزید ،ازدستش که گشاده درپیشانی اش بود وخلاصه ازروزهایی که تمام شد .چهارمین سال درگذشت استاد "علی محمد بهرامی" شاعر، محقق ونویسنده ی مسجدسلیمانی - مولف کتاب شعروعرفان درسرزمین بختیاری- را به اطلاع همه ی دوست دارانش می رسانیم تا بنشینیم به دیدارش در۲۶/۷/۸۶ ، ساعت هروقت به یادش بودیم شاید ۴ تا ۶... نه؟
پیداتری - کوتاه که چقدر دوستم می داری از نرو این شب در من نمی آمیزد که ما آمیخته در صبح با آسمان بیرون می پریم به شوق ِخواندن ِخورشید من امّا به ارتفاع زخمی کوتاهم پنهان تر ِپیدایی ِشرمگین که هرچه بلند می پرم پُر نمی شوم دوباره صدای تو همیشه دیر می رسم وگرنه هرچه باشد تو بیش تر دوستم داری ؟! : حجمی بزرگ در من دست برده - مادرم گفت - امامن که سپیده شب را به هیچ صبحی نمی آمیزم خورشید تو را به خودم می سوزم * راستی بگویمت گویه های گناه و گرسنگی را که این گونه مرگ را به من کشاند * نه ایکاروس نه حتی آن عروسک خیمه هم نفهمید بازی در شب خورشیدی پنهان دارد در دل و دیده اما نمی دید مرا که عروس خانه تو بودم هنگام که دست زدم و رسیدم و نسوختم * بیچاره هرچه گشت نبود به من هم گفت : - اما دروغ بود آن قدر دورت را گردیدم تا گشتمت می گویمت هنوز : حجمی از بعد تودرمن شده که له اش نمی کنم حتی اگر تا صبح بسوزد و باز هم خاکستری از سرما
نه این گونه که مرگ را به سر خود کشاند دخترک بی گناه و گرسنه و بی عروسک ِ بازی های پنهان دردل اما - هنوز عروسک خانه ی خودش بود با دست هایی از راستی و دست چپش طلوعی تاریک - بریده بود روی گونه های من با اشک هایی از تو گذشتم ِ خیلی تند خدایا چقدر نزدیکی
|